مي خواهم پيش از آنکه گرفتار تندباد حادثه شوم و سرو اعتقادم را به دستان توفان دهم و از آبشخورِ گمراهي شوکران ضلالت بنوشم ، به تمام افکارم سروسامان دهم . مي خواهم يک بار براي هميشه تکليفم را روشن کنم و بگويم که چرا مخالفم .بگويم که چرا هر چه سعي مي کنم نمي توانم خودم را قانع کنم. نمي توانم دست اين انديشه سرکش را بگيرم و بي قراري اش را مرهمِ آرامشي باشم . مي خواهم بگويم که چرا هرچه کلنجار مي روم نمي توانم قبول کنم که بهائيت ساحل آرامش است،اين تفکر راز آلود بيشتر از آنکه سحاب رحمتي باشد ، بغضِ کوير است در حسرت باران. مي خواهم بگويم که چرا بهايي نيستم
بهايي نيستم چون نمي خواهم مدتها علي محمد باب را قائم موعود بدانم و افتخار کنم که نقطه اولي همان امپراتور عالم هستي است که بعد از غيبتي طولاني و بعد از عمري زياد ، ظهور وجهان را از عدل وداد پرمي کند . اما بعد بشنوم که مي گويند سيد باب در تفسير سوره يوسف صراحتا به بابيت اشاره کرده است نه قائميت
الله قد قدر ان يخرج ذلک الکتاب في تفسير احسن القصص من عند محمد بن الحسن ...
و بگويند که عمر طولاني باب تنها سي ويک سال بوده است و حاصل برپايي آن عدل و داد موعود ، سه جنگ خونين مي باشد
بهايي نيستم چون نمي خواهم به پيامبري جناب جمال مبارک معتقد شوم و براي رد خاتميت پيامبر اسلام سينه چاک کنم و بعد بشنوم که مي گويند حضرت بهاءالله در اشراقات فرموده اند:
الصلاه و السلام علي سيد العالم و مربي الامم الذي به انتهت الرساله و النبوه و علي آله واصحابه دائما ابدا سرمدا
ومن براي خلاصي ازاين مهلکه دست به تفسير وتاويل عبارت ايشان بزنم که انبيا چون آينه هايي هستند که نور الهي....و به ناگاه ندايي غيبي حنجره استدلالم را مجروح کند که: آي نادان مگر نمي داني که تاویل و تفسير را به نصوص بهايي راه نيست ؟مگر نشنيده اي که جمال مبارک درکتاب اقدس فرموده اند :
ان الذي ياَوِّل ما نزل من سماء الوحي و يخرجه عن الظاهر انه ممن حرّف کلمه الله العليا و کان من الاخسرين في کتاب مبين
مگر نشنيده اي که سرکارآقا گفته اند:
از جمله وصاياي حتميه و نصايح صريحه اسم اعظم اين است که ابواب تاويل را مسدود نماييد و به صريح کتاب يعني معني مصطلح قوم تمسک بجوييد
و من ابتدا مکث کنم ، بعد هنگ کنم ، بعد هارد بسوزانم و همان طور لِنگ در هوا بمانم که چه کنم؟ نه مي توان به خاتميت معتقد شد ونه مي توان حضرات را بر سر سفره تاويل وتفسير نشاند.
بهايي نيستم چون نمي خواهم سالها افتخارم اين باشد که شعار مکتبم وحدت عالم انساني است و مدام ببالم که ديانتم معتقد است که همه انسانها فرزندان يک پدر ومادرند و همه بار يک دارند وبرگ يک شاخسار و بعد بشنوم که مي گويند جناب عباس افندي در کتاب خطابات بزرگ بر منبر افاضه نشسته اند وبه ستايش سياهان آمريکايي برآمده و عظمت آنان را نسبت به سياهان آفريقايي اين طور گوشزد مي کنند:
چه فرق است ميان سياهان افريک وسياهان امريک ، اينها خلق الله البقر علي صوره البشرند و آنان متمدن وباهوش و فرهنگ و....
ومن مدام خودخوري کنم که در کشورهاي افريقايي چگونه مي توان از وحدت عالم انساني ،دم زد
نمي خواهم در شهر دوره بيفتم و بگويم که بين مومن وکافر فرقي نيست وبايد دشمنان را دوست انگاشت و لازم است با همگي اهل ارض با روح وريحان معاشرت کرد و بعد زيرکانِ قوم از ميان نصوص بهايي دُمِ خروس را پيدا کنند وبه رخم بکشند که در گنجينه حدود واحکام در باب مهريه ازدواج آمده است :
"اگر مرد شهري باشد نوزده مثقال طلا و اگر از اهالي ده باشد نوزده مثقال نقره "
و يا التفاطي که حضرت بهاءالله به فرزند ارشد نموده اند و در کتاب اقدس مي گويند :
"دار مسکونه و البسه مخصوصه تعلق به ولد بکر يعني ارشد اولاد متوفي نه به عموم اولاد ذکور "
و من خودم را سرزنش کنم که چرا از شهر زن گرفته ام و خدا را نکوهش که چرا فرزند اول بدنيا نيامدم.
بهايي نيستم چون نمي خواهم در کوي و برزن جار بزنم که جناب جمال مبارک در گنجينه حدود واحکام، لوح ابن بهر فرموده اند :
امر قطعي الهي اين است که بايد اطاعت حکومت نمود .اين هيچ تاويل بر نمي دارد وتفسير نمي خواهد از جمله اطاعت اين است :کلمه اي بدون اذن واجازه حکومت نبايد طبع گردد والسلام
وبعد نگاهي به اسرائيل بيندازم و منعي که حکومت از تبليغ کرده است و پس از اين کشف بزرگ ارشميدس وار بيرون بزنم و بگويم که نگاه کنيد ما حکم کتاب گنجينه را چه خوب در اسرائيل رعايت مي کنيم و احدي از احبا در آن بلاد دست به تبليغ نمي زند .اما بعد خبر در کوچه رندان بپيچد که حضرات بهايي با وجود منع تبليغ در ايران چگونه بي پروا اشاعه بهائيت مي کنند و با دلالت عده اي از عياران و در جستجويي گوگلانه مشاهده کنم که ده ها سايت بهايي روزانه به صدها روش تبليغ بهائيت مي کنند و بعد وجدانم مرا به مواخذه بگيرد که مگر خون اسرائيل رنگين تر از ايران است ؟
بهايي نيستم چون نمي خواهم به تفکري معتقد باشم که هوشمندان طايفه صدها تناقض لاينحل در آن بيابند، به ريشخند وتمسخر مزين کنند و با نگاهي عاقل اندر سفيه تحويلم بدهند و من در حاليکه کاملا خلع سلاح شده ام به خودم تلنگر بزنم که آخر اين چه ديانتي است که به همين راحتي لگدمالش مي کنند و کنسرو شده تحويلت مي دهند
بهايي نيستم چون يقين دارم که دين مجموعه اي از گزاره هاي هماهنگ ، سازگار و يکپارچه است که هيچ گره کوري در آن يافت نمي شود . و اگر تفکري واجد گزاره هايي متناقض و اختلافي کثير بود قطعا از جانب خداوند يگانه نيست
بهايي نيستم و نخواهم بود چون معتقدم که بهائيت دين نيست.